دیروزهمسایمون اومده بوددمه خونه ی مامن رفتم دمه
تادیدمشون بی مقدمه گفتن:صباجون الهی قربونت برم فدات شم
یاس{دخترهمسایمون که 3-2سالشه}فعلا پیشت باشه من بایدبرم
مجلس ختم پدرپدربزرگه شوهرم خدابیامرزسنی نداشتن اااا دیرم
شدخداحافظ من که ماتومبهوت مونده بودم چی شده دست
یاسوگرفتم وبردم توبه نظربچه ی ساکتی میومدولی .......
مامانم خونه نبودرفیم توبراش شیرینی باشربت اوردم که به
حالت نمی خوام دستشواوردجلوگفتم بخورمزش بدنیست البته
دروغ گفتم چون من لب به اونانزده بودم حالم ازاون نوع شیرینی
هابه هم می خوردبعدرفتم پیشش نشستم گفتم نمی خوای باهام
حرف بزنی ؟ اروم گفت :بازی گفتم چه بازی که چشاش برق
زدهنوزنمی تونست درست صحبت کنه که یهوباجیغ گفت: ت
وبروگمشومن پیدات کنم!!!!وای وای تاشب هی بهم گفت اینومی
خوام اونومی خوام برگم شوپیدات کنم ااابی ادب خوب بلدنیستی
بگی قایم موشک بازی چرافهش میدی ؟!!!!!!!
وای تااخرشب که مامانمومامانش باهم رسیدن کچلم کردحالااین
به کنارشب که شدمامانم گفت امشب خونه ی خانوم شاکری شام
مهمونیم منم گفتم خداروشکرلااقل یادم بره این زپرتی چه بلایی
سرم اورد
بعدلباس پوشیدیم ورفتیم دربازبودرفتیم
توساختمان خونشون طبقه ی هشتم بودتارفتیم دیدیم
رواسانسورشون نوشته "خراب می باشد"اون موقع دلم می
خواست سرموبکوبم تودیوارحالابعدازاینکه اون 8طبقه رورفتیم
بالاهرچی زنگ زدیم درزدیم کسی دروبازنکردمامانم زنگ
زدموبایلشون کاشف به عمل اومدکه مامانم اشتباه فهمیده
بودفردامهمون بودیم خانوم شاکری هم هرچی گفت الان میام
بمونیدمامانم گفت نه ممنون ایشالا یه فرصت دیگه بعددوباره
هلک هلک 8طبقه رواومدیم پایین بعددیدیم یه اقااومدبرگه ی
رویه اسانسوروکندمامانم گفت اقادرست شد؟اقاه گفت بله خانوم ا
ازصبح درست شده بودیادم رفت بکنمش وای خدااین همه طبقه
روبالاپایین شدیم الکی من بدشانس ترین ادم دنیام