احساس میکرد خالی شده ولی نمیدونس چه بلایی قراره سرش بیاد... نمیودونس حق با اونه یا فقط جو گیر شده... یا شایدم از همین مشکلات سن بلوغه که دبیر دینیشون میگفت.

خیلی حسرت نیوشا رو میخورد که با خواهر بزرگ ترش بابا و مامانشونو مچل میکردنو دورشون میزدن... اون وقت خودش باید وقتی کسی دور و برش نبود گوشیشو از آف لاینی در میاورد... چون احتمال میداد کلی اس ام اس از اینو اون برسه که اگه داداش دوقلوش ببینه تا آخر تایستون باید بهش باج میداد.

 یکی دو ساعتی میشد که هیچ صدایی از بیرون اتاقش نمیومد... خلاصه اون روز دایی جان هیچ عکس العمل خاصی از خودش نشون نداد و زندگی خودش و خونوادشو از کوچه ی علی چپ سچری کرد

گذشت و ماو رمضون رسید... سریالا یکی از یکی مسخره تر... دایی جان چپ و راست یادآوری میکرد که:" آرزو جون فضیلت قرآن خوندن تو این ماه خیلی زیاد ها... نمیخوای بیای با هم قرآن بخونیم... روزی یه صفحه... بیشترم نه..."

دیگه داشت کفری میشد... نه بخاطر قرآن خوندن، بخاطر این رفتارا. تا حالا این جور رفتارارو از خونوادش ندیده بود، پیش خودش فکر میکرد شاید اونا درست میگن... شاید اون جدیدا حساس شده... ولی نه اونا رفتاراشون عوض شده بود. احساس میکرد کافر شده که اینا دارن اینجوری میکنن. میگفت:" آخه دایی جون آدم باید حسش کنه... همین جوری آدم ورداره کلمه عربی بخونه... بعدش گیریم معنیاشم بخونه... (و خداوند بهشت جاویدان را آفرید و نخلستان ها و نهر عسل در آن جاری ساخت و... بشارت ده اهل یقین را که جاودانند در آنها...) تا وقتی که من خودم آمادگیشو ندارم چی میفهمم از اینا؟ حالا آمادگی فیلم لاستو دارم... خوب چه اشکالی داره الآن اونو ببینم... تو امتحانا هم آمادگی انس گرفتن با قرآنو دارم اون موقع بیش از شما و الآن با قرآن حال میکنم..."

این جربانات هم دو سه روز یبار تکرار میشد

راستی گفته بودم آرزو با یه پسر آشنا شده بود؟ آره... یکیو باش آشنا شده بود به نام کیارش... خونوادش خیلی بش گیر نمیدادن... پسر خوبی بود... ارزو بش گفته بود که داداشش باشه... روزه هاشو اکثرشو میگرفت... میگفت نه بخاطر دین و گناه و عذاب و ... خودم دوست دارم... باش حال میکرد(که البته مامانو باباش نمیذاشتن بگیره... روزرو میگم...میگفتن واسه رشدت و چشمات بده).

نمزم میخوند... میگفت دعای بین دو تا نمازو خیلی دوس دارم.

موقع اذان واسه دیگه اس ام اس میزنن که:"Ghabool bashe honey. Manam 2a konia.

مطمئن بود که کیارش از همه دوستاش بهتر... بیشتر از همه بش میخوره... مطمئن بود اگه دختر بود جای مریم و فریبا رو میگرفت...

تو فکر این بود که یه جوری جریانو به مامیش بگه...

بچه ها اگه داستان با تاخیر آپ دیت شد و بیخود بود ببخشید. خوش حال میشم کامنت بذارین... یعنی نذارین ناراحت میشم.