1-سوار تاکسی شدم.تا نشستم تو یه نگاه به راننده انداختم،یه پیرمرد مسن بود.در عرض 2 ثانیه یهو به صورت الهام وار گفتم:

-آقا شما بازنشسته ارتش هستید؟

-چطوووو؟

-سرهنگم بودید،درسته؟

-فامیلت چیه؟قیافم برات آشناست؟

-نشاط،نه بار اولیه که میبینمتون.

-پس اینارو از کجا میدونستی؟

-حدس زدم!

پس باید تیزهوش باشی...!

-بله!تیزهوشان درس می خونم.

...

بعدشم با هم صحبت کردیم و از وضعیت زمونه نالید و یکم غر زد و دست دادیم و پیاده شدم!

2-شب همون روز توی یک آموزشگاه زبان نشسته بودم توی سالن انتظار تا امتحان فاینالشو بده و بریم.جوانی رو به رویم نشست!

یه نظر بهش نگاه کردم،دوباره الهام غیبی فرشتگان!

-(من:)آقا پسر قیافت برام خیلی آشناست...

-ولی قیافه ی تو اصلا برام آشنا نیست!

-20 سالته؟

-بذا فکر کنم...آره!

-دبیرستانتو سادات بودی؟

-آره!!!

-منم اژه ای میرم...خوشبختم!

اندکی گپ و گفتگو

-ولی من فکر می کنم تورو یه جا دیدم...

...دانشجوی پزشکی سراسری دانشگاه اصفهان هستی؟

-آره!!!!!

-با دوستات بعد دانشگاه بعضی وقتا گیم نتم میرید؟

-آره!

-من تورو 2 سال پیش توی گیم نت خانوم صادقی با دوستات 1 نظر دیدم!(من خودم اصلا اهل گیم نت نیستم)

-الحق که اژه ای برازندته!

-ممنون!

...


حال کردید؟!